برفهایی به سفیدی خیال یک آدم برفی، انگار که هنوز ماشین و دوده اختراع نشده.
دونه های یخ که مثل پولک همه جا پاشیده شدن، کوههای بلند و مغرور هوای تمیز، آفتاب تیز، انعکاس نور روی پرف، همه توی خیال آدم برفی ما، واقعی بود.
بوم، بوم، بوم، ... بوی باروت
جایی که برف سرخ شد از خون خرگوش و کبک، یک شکارچی با غرور به تفنگش می نازید، پنداری از شکار دیو سیاه اومده.
چه پوشالی بود، وقتی با اون دک و پز از خیر چند تا کبک و خرگوش نگذشته بود.
بوی تعفن می یومد، بوی حیونهای مرده نبود، تنشون هنوز گرم بود.
بوی حماقت می یومد.
لاشه خرگوش رو از پاهاش گرفت و برد بالا و گفت، ببین، ببین چه چاق و چله است! حیف که پوستش آشو لاش شده. آبکش شده لامذهب. و خندید.
از خندیدنش چندشم شد.
دیدم که خودش چاق و چله تره، اصلا نگران آشو لاش شدن پوست کریهش نبودم، به من بگو چطوری می شد اون حیوون 100 کیلویی رو از پاهاش آویزون کرد؟
بوم، بوم، بوم، ... بوی باروت
به شکارچی 100 کیلویی که از پاهاش آویزون شده تا با خون خودش، خون خرگوش و کبک رو ازبرفها پاک بکنه بخند. ببین چه مسخره است.
خیلی سخت نبود.
خیاط توی کوزه افتاد.
آدم برفی زیر آفتاب بسرعت آب می شد، خوب می دونست که بزودی تموم میشه ولی خوب به بهار بدون شکارچی دل بسته بود.
دره آروم شده بود.
حیف که آبکش شده بود، لامذهب.
آدم برفی کوچک و کوچکتر می شد...
...
خوب شد که آب شد و رفت و چیزی نشنید...
بوم، بوم، بوم، ... بوی باروت
سنگ به خودی خود بد نیست، ولی وقتی وارد بدن می شه مشکلاتی به بار می یاره.
آخری علاج نداره.
دیشب بالاخره با نازی دوست شدم و اجازه داد نوازشش کنم. فکر می کنم حامله است. شکمش یه کمی بزرگ شده.
چند دقیقه ای با هم گپ زدیم. قبلا فکر می کردم که پسره و کیومرث صداش می کردم. تازه به کیومرث عادت کرده بود که فهمیدم، اصلا پسر نیست، و یک گربه ماده ملوسه.
می دونم همچین که بزاد اسیر بچه هاش می شم.
توی خونه هم با یک عنکبوت خیلی با نمک دوست شدم. می خواست از لبه شومینه پائین بیاد، خیلی با احتیاط تا لبه شومینه می اومد و به پائین نظری می انداخت، بعد از کمی، شروع کرد از تار خودش پائین اومد، مثل کوماندو ها با مهارت پائین اومد، هی اومد و اومد، تا 20 سانتیمری زمین رسیده بود. هرچه پاهاشو دراز کرد، دید خبری از زمین نیست. تارشو جمع کرد و رفت بالا. خواستم بهش بگم یه ذره دیگه مونده، سعی کن، ولی نگفتم.
فکر می کنم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم. هنوز اسم نداره ولی مهم نیست، خوب اونم اسم منو نمی دونه.
با همه تنهاييم، دوستای خوبی دارم.
از ته دل گفتم، خدایا تنهایی رو از من نگیر، داشت شام می خورد، سرشو تکون داد و گفت، اوهووم، یعنی خیالت راحت باشه.
با خیال راحت خوابیدم.
عجب توهمی شده اشرف مخلوقات شدن اين موجود رذل و وحشی.
توی کشتن ۱۰۰۰ تا ۱۰۰۰ ،
دروغ و کلک و خيانت شده بازی روزمره اش، و می گه من اشرف مخلوقات هستم.
جقدر خنده داريم.
سنگ مفت گنجشک مفت ، يک ضربالمثل غلطه، چون سگ گنجشک شرف داره به اين موجود وحشي، که برد موشک هاش مايه مباهاتشه.
سنگ مفت بخوره توی سر کسی که به اين ضرب المثل بدوی اعتقاد داره.
شرم به شيطان آدم نما.
شمیم می خواست شام بخوره. وقتی سر ميز نشست متوجه شد که، باز هم مادر رفته و جلوی اجاق ماکرويو ايستاده. وقتی که داشت جاشو تغيير می داد متوجه شد که وقتی توی آشپزخونه اين طرف و اون طرف می ره مادر هم جاشو طوری عوض می کنه که بين شمیم و ماکروويو حايل بشه. ديگه مطمئن شده بود که مادر بين اون و ماکروويو می ايسته. ياد حرفهای خودش افتاد که به مادرش گفته بود، مامان اين اجاق ها سرطان زا هستن.
اين کارا فقط از مادرا بر می ياد. من چندين بار به همکارام گفتم که مانيتور سرطان زاست، ولی هيچکس نيومد بين من و مانيتور قرار بگيره.
از مهربونی و قلب رئوف بعضی انسانهای وارسته بايد گفت.
از اونهايی که وقتی يک پرنده بال و پر شکسته رو مدتها تيمار می کنن، حتی به دامپزشکی می برن. بهش آب و دونه می دن. کنار بخاری و توی يک سبد گرم و نرم ازش نگهداری می کنن، بايد گفت. آخه اون پرنده کوچولو درد می کشه. بالش شکسته. وقتی می بينه پرنده های ديگه آزادن دق می کنه. خدا عمرشون بده اون آدمهای مهربونو که اين طوری با يک گنجشک هم دردی می کنن.
حتی حاضرن سر شام به گنجشکه از جوجه کباب سر شام هم تعارف کنن. حيف که گنجشکه گوشت خوار نيست تا شريک غذای خوشمزه اون آدمهای مهربون بشه.
يک همکار هندی داشتم که گوشت نمی خورد. حالا گاو پرست بود يا هر فرقه ديگه من نمی دونم.
يک روز که داشت برای ناهار خرمالو می خورد، از غذای گوشتی خودم بهش تعارف کردم.
گفت نمی خوره.
گفتم چرا ؟
گفت ، وقتی که يک درخت برای تو ميوه می ياره، آيا بعد از خوردن ميوه ، درخت رو هم می خوري؟ شير ، ماست ، تخم مرغ مثل ميوه هستند، و دام و طيور مثل درخت.
بجای اينکه درخت رو بخوری ميوه بخور.
گفتم آخه گوشت لازمه.
پرسيد برای چي؟
گفتم وقتی گوشت می خورم قوی می شم. پروتئين هايی داره که در ماست و شير و تخم مرغ و چيزای ديگه پيدا نميشه و فقط در گوشت هست.
گفت يک موجود زنده رو از زندگی محروم می کنی که قوی بشي؟ خوب قوی نشو.
گفتم خدا اون موجودات زنده رو برای من آفريده، که هر جور که خواستم ازشون استفاده کنم.
گفت من بعيد می دونم که خدا موجودی رو که نه دروغ می گه نه خيانت می کنه، نه موجودات ديگه رو آزار می ده به من و تو که طبيعت رو داريم نابود می کنيم و نه به درد خودمون می خوريم و نه به درد بقيه ترجيح بده. تو چی شد که فکر کردی بهتري؟
گفتم گير نده، خرمالوتو بخور.
در مورد سن و سالش چيز نمی دونم، شايد کم سن و سال بود، نمی دونم.
تپلی بود و آروم و يا لاغر و فرز و شيطون، سياه، سفيد، قهوه ای ، نمی دونم.
مهربون بود يا اخمو، تنها بود يا متاهل، بچه داشت ، نداشت؟ نمی دونم.
کسی چشم انتظارش بود؟ خدا می دونه.
من فقط می دونم که خوب پخته شده بود و با سس قارچ و فلفل خيلی می چسبيد.
خدا رو شکر که نيست تا ببينه چه جوری دارم گوشت تنشو به دندون می کشم.
علی دوست قديمي، با 188 سانتیمتر قد و اون همه نمک الان سه سال که بخاطر یک تصادف مضحک روی تخت سکون خوابیده و به تلوزیون خيره می شه.
به لطف خدا و مادر و پدر ، کم کم داره به زندگی برمی گرده. دیگه بدون اکسیژن نفس می کشه.
می گه، ببین دست چپم خیلی بهتره ، و دستشو از زمین بلند می کنه، و ادامه ميده، پام ، پامو ببین، و پاشو تکون می ده، و چه رنج و امیدی توی چشای عسلیشه. چیزی که دست و پاشو تکون می ده اراده و همتشه ، چراکه عضله ای به استخوانهاش باقی نمونده.
براش از مشکلات زندگیم گفتم، تا بدونه بیرون از تخت بیماری خبری نیست،
گفت، برام عجیبه، کسی که می تونه بدون درد نفس بکشه ، روی پای خودش بایسته و راه بره و سلامت تن و بدن داره، مگه می تونه از چیزی ناراحت بشه؟
ماه پیش در معیت جمعی از دوستان به دشت کویر (کویر مرکزی ایران) رفتیم، چه خالص و ساده است، چه نزدیکی به قلب زمین،
گرمای هزاران سال زیر پوستش ذخیره شده. چه آرامشي،
چه امنيتی هست در جايی که ما نيستيم.
انگار همه خیال بوده وقتی که از پنجره اتاق کارم به پل کریمخان و لولیدن آدمها و ماشینها توی هم دیگه نگاه می کنم.