تبليغاتX
طبیعت
روزنوشته هایی از زندگی و طبیعت

اون قديم قديما آدما رو با القاب و چيزایی  مثل فاميلی ، آبادی ، کيش و مليت و ... می شناختن. که البته اينها به تنهايی خوبن ولی به من چه؟

مثلا می گفتن طرف پسر بزرگه حاج ممد فرش فروشه که دختر کوچيکه آقای دکتر سلامتی رو گرفته.

ديگه لازم نيست که بار فتوحات گذشتگانمونو برای معرفی خودمون به دوش بکشيم.

يا حتی بعضی وقتها خالی هم ببنديم ، و مجبور شيم آبادی فسقلی پدريمونو اونقدر بزرگ کنيم که از استان خراسان هم بزرگتر بشه. خلاصه زندگی راحت تر شده.

امروز ميگيم احمد راننده تاکسيه ، رضا مکانيکه، شيرين گرافيسته، الهام برنامه نويسه و ....

اين روزا آدمها رو با حرفه و تخصصشون می شناسن. من معتقدم از اين هم بهتر ميشه، يعنی تعصبات احمقانه می ره و مرزها کم رنگ ميشه.

ايرانی يا عراقی بودن، شيعه يا سنی بودن ، مسلمون يا مسيحی بودن يا اراکی يا همدانی بودن ، عرب يا ترک يا فارس بودن، اينا همه کم رنگو کم رنگ تر ميشه.

ديگه بين آبادی پائين و آبادی بالا سر اينکه کدومشون اصيل ترهستن دعوا نميشه.

سيد ها با مردم معمولی برابر ميشن.

بزودی فقط حرفه ها و تخصص ها آمها رو متفاوت می کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت   توسط شمیم   | 
یک خونه آجری، دیوارهایی بلند، به پهنای یک پیاده رو. به اینکه چه طوری مالک اون خونه شدیم و چطوری غباری شد و از دست رفت، اهميتی نداره، چون هیچ چیز نمی تونه از زیبایی و اصالت اون کم کنه حتی اگر تصاحب شده باشه، و نفرينی  ويرونش کرده باشه.

 حتی خونه های بساز بندازی که بعدا روی اون بنا شدن نتونستن تصويرش رو از خاطره ها محو کنن.

یک در سه لنگه بزرگ، به رنگ آبی، با یک کلون، از همونها که باهاش دق الباب می کنن، کنار در یک صفحه فلزی توی زمین فرو رفته، برای اینکه زمستون، گل شل  کفشاتو با کشیدن روی اون پاک کنی و پا به حیاطی بگذاری که هنوز پر از خاطره است.

یک حوض  آبی رنگ گرد و وسیع ولی کم عمق وسط حیاطه و کنارش یک شیر آب طلایی رنگ. ماهی های قرمز توی حوض، جوی باریک دور حوض،  و بوته های رز،

درختای سرو و ستونهای محکم که ویرانیشونو به خواب نمی دیدن.

آب انبار، پر شده از تاریکی، و تراس همه نوره . آفتاب تا نیمه حیاط تابیده،

سگ داره پارس می کنه، گوش کن ، شاید داره خیر مقدم می گه و تو باز فکر کردی که می خواد حمله کنه.

این راه پله طولانی تر از اونیه که توی این خونه جا بگیره، انگار تا آسمون ادامه داره، و اون قوچی که از اون بالا ذل زده توی حياط، تا به همه بفهمونه، اینجا رازهایی داره.

کف پوش آبی مخملی، لوله های مسی رنگ که کف پوشو چسبوندن به پله ها ولی خوب از پسش بر نمی یان.

بالای پله ها، آیینه ای که هنوز زنده است و می تونه تورو به بچگی ببره،

سقف بلند، انعکاس صدا. کرسی، تراس عاشقونه، شبهای طولانی، تلوزیون سیاه و سفید، زوزه باد، بی حوصلگی، صدای پارازیت رادیو، چراغ علائدین، کتاب علائیدن و چراغ جادو، کتری فس فسو روی سماور برنجی....

همگی توی آینه بالای پله ها جمع شدن،

همگی هستن، ولی تو دیگه نیستی...

 بجای تو یک آدم ۲۴ ساله ذل زده توی آینه، و داره توی اون اتاقهای درندشت دنبال بچگیش می گرده.

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت   توسط شمیم   |