تبليغاتX
طبیعت
روزنوشته هایی از زندگی و طبیعت

سالها قبل وقتی که پينک فلويد آلبوم ديوار رو منتشر کرد، بعضی ها فکر می کردن که به ديوار برلين اشاره می کنه. بعد از فروپاشی شوروی و برچيده شدن ديوار، هنوز هم ديوار های زيادی باقی مونده. توی اسرائيل دارن ديوار می کشن، نمی دونم کجاست ولی ديوار می کشن. اين ديوارهای بتنی انعکاس ديوارهاييه که توی ذهن پديد آورنده ها شونه.

وقتی که در کودکی تحت تربيت قرار می گيريم،  همينطور ديواره که توی ذهن ما بالا می ره و کم کم خودمون تبديل به يک ديوار ساز می شيم.

ملات و آجر اين ديوار ها تعصب، و خود بزرگ بيني، و نجس شمردن همه غير از خوده.

ارتفاع اين ديوارها به اندازه جهالت، و عمق پی شون به اندازه سابقه انديشه های غلطمونه.

وقتی که توی ذهن بکر کودکي، حک می کنن که اين گناه و اون گناهکاره، دارن ديوارهايی از جنس بدبينی و خيانت توی ذهن کودک معصوم بنا می کنن.

يک نفر می گفت وقتی که فهميده که فرزند انسان چطور متولد می شه تا مدتها از خودشو پدر و مادرش متنفر بوده، چون هميشه بهش گفته بودن که اين راه به ترکستان می ره. نمی دونم شايد می خواستن نسل ها رو منقرض کنن.

چه طوری می شه اين ديوارها رو خراب کرد وقتی که هيچ تصوری از دشتهای اون سمت ديوارها نداريم؟ چطور می شه از يک انسان بالغ خواست که باور کنه که خوشی ، خوب و دوست داشتنيه و بالعکس ناخوشی از جنسه غم و نفرته.

چطور می شه به آدمهايی که گريه کردن رو پسنديده می دونن و خنديدن رو مکروه، فهموند که طبيعت از مشاهده عظمت خودش در سرور و شاديه، چطور می شه بهشون فهموند اون موقع که تو زانوی غم بغل کردی و بفکر شستشوی فکر ناپاکای دورو برت هستي،‌هزاران گل داره باز می شه، زمين و زمان می رقصند، چه خوشت بياد چه کز کنی گوشه چار ديواری تنگ و تاريک ذهنت.

چطور ميشه گفت که اون طرف زمين حتی توی قبيله آدم خورها هم به حرفهای تو می خندن.

می دونی چند تا بهار و از دست دادی و بجای ديدن زيبايی ها به دنبال گناه و گناهکار گشتي؟

اين ديوار ها خيلی بلند تر از اون هستن که بدست ما خراب شن.

همين که به وجودشون ايمان داريم کافيه، به دنبال روزنه باش.

 خراب کردن اين ديوار ها از ديوارهای بتنی سخت تره. شناسايی ديوارها از اونم سخت تره، آخه ما توی چارديواری متولد می شيمو و قبل از اينکه يادمون بياد ذهنمونو فرمت می کنن. اين ديوارها تقريبا ارکان تفکر ما رو تشکيل می دن.

خوب من با اين مخالف نيستم، ولی از اينکه آدمهای زيادی توی دنيا هستن که بدون تعصب های من، روزهای خوشی رو سپری می کنن،‌احساس زيانکاری می کنم.

وقتی که ميبينی، ذهن عزيزانت هم مثل خودت، مثل يک لابيرنت پر شده از ديوار،‌پيش خودت میگی نکنه زندگی از جنس ديواره.!!!

بعضی ها می گن وجود ديوار ها برای تمدن لازمه چون سقف رو روی ديوار ها بنا می کنن و از اون مهمتر اينکه ، روی ديوار می شه نوشت : بر پدر و مادر هر کس که در اين مکان آشغال بريزد ......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت   توسط شمیم   | 
يک دور زندگي، اونم با اين سرعت و عجله و شتاب زدگی و  اين همه ناملايمات و بی تجربگی و استبداد و جنگ و درد و رنج و اينترنت کم سرعت و برهوت معرفت و بی سوادی و بی پولی و آلودگی و بيماری و خستگی و خماری و دروغ و خيانت و تورم و روزمرگی و بمب و اتم و ماشين و دود و فساد و پست فطرتی و ....   کافی نيست. باز هم می خوام.
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت   توسط شمیم   | 

در گوشه ای از سرزمین پهناور ما، تکه زمینی را برف پوشانده است.

زمین هنوز در خواب است و آب برف را می نوشد. مثل نوزادی که شیر مادر را می مکد.

 

بهار نرم نرمک فرا می رسد. وزش باد سرد، سرمای زمستان را یاد آوری می کند.

 

کشاورز دستان خودرا به دهان فرومی برد، بلکه یخ دستان باز کند، و خویش آهنی و سرد را، بر گردن گاو رنجور از زمستان، ببندد.

 

زمین خفته بصدای ناهنجار گاو آهن،  بیدار می شود. صدایی سرد و خشن برمی خیزد.

گاو از فرط سوزش شلاق، خستگی و سرما را فراموش می کند.

کشاورز، همچون مادری که موی دختر خود را شانه می کند، زمین را به آرامی شخم می زند.

از دهان گاو و مرد، بخار برمی خیزد. فرصتی برای رفع خستگی نیست. تابستان نزدیک است.

زمین چه دردناک زیر و رو می شود، تا دانه های گندم را در سینه پنهان کند.

 

دایه ابر بهارمی بارد، تا زمین بنوشد و آفتاب، می سوزد تن خود را، تا گرم کند، این خاک بارور را، که اولین جوانه های گندم، نمایان شود و لبخندی بر لب کشاورز بنشیند.

 

ساقه ها قد می کشند، گویی در جستجوی آفتابند.

 

تابستان وقت برداشت محصول است.

 روزها و شبهای بسیاری سپری شد، تا ساقه ها طلایی شوند و به تیغ کشاورز بر زمین افتند.

 

هزاران دانه روانه آسیاب می شوند، تا کیسه ای آرد بدست آید.

 

ظهر تابستان است، نانوا در کنار شعله تنور، عرق ریزان پخت می کند.

 

چه سخت و مشقت بار، قرص نانی آماده شد، و چه بی منت بر سفره من و تو نشست، و چه بی حرمت، گاهی آن را به دور می ریزیم.

 

ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی بکف آری و بغفلت نخوری

 

ترسم که خورشید روزی، ببیند و از غصه نتابد،

یا که باران بفهمد و دیگر نبارد.

کشاورز دل شکسته، چگونه بکارد؟

 

مبادا زمین نازا شود از ناسپاسی ما؟

مبادا برکت رخت بربندد از هستی ما؟

 

نان خوردنیست، نان را دور نریزیم.

 

نان نمادی از هزاران هدیه طبیعت است، که بدرستی مصرف نمی شوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت   توسط شمیم   | 
کار جالبیه

حداقلش اینه که من چندتا وبلاگ درست و حسابی برای خوندن پیدا کردم

هرچند که نحوه اجرای اون کمی به ذائقه ام خوش نیومد

اونم مهم نیست زیاد آدمای احساساتی زود فراموش می کنن

برای رای دادن به اینجا برید :

http://www.zadgahamiran.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت   توسط شمیم   |