همه چیز از اونجا شروع شد که جلوی یک دوست قدیمی که از فرنگ اومده بود، آدامسم رو به عادت همیشه از دهنم انداختم بیرون و مثل مارادونا شوتش کردم توی هوا. یه هویی دوستم به حرف اومد که چرا توی پارک؟
بعد از یک ماه مطمئن شدم که کار زشتی بوده. پرت کردن آدامس یا هر زباله دیگه در جایی غیر از سطل آشغال واقعا گناهی نابخشودنیه.
با اینکه میگن ایرانی ها قبل از اسلام بسیار تمیز بودن و به نظافت اهمیت می دادن، و بعد از اسلام هم که نظافت و پاکی از ارکان دینشون بوده، چرا کشور ما مثل یک زباله دونی وسیع شده؟
هیچ جای این مملکت رونمی شه پیدا کرد که عاری از زباله باشه. از جویهای دربند و تجریش بگیر تا وسط کویر قم، بلند ترین ارتفاعات کوههای توچال تا ساحل خزر ، همه جا پر از زباله است. این مسئله زیاد به فرهنگ مردم محلات یا شهرهای مختلف بستگی نداره، توی بهترین محله ها هم جویها بوی گند می ده و سور و سات موشها به راهه.
بعد از عذاب وجدانی که از پرت کردن اون آدامس توی پارک، سراغم اومد، مدتی آت و آشغالهای توی جوبها، پیاده روها، ته سیگارهایی که کنار اتوبانها ریخته می شه، یا اعلامیه هایی که دور میدون ونک در عرض چند ثانبه به زباله های توی خیابون تبدیل می شه، بد جوری می رفت روی اعصابم.
دیگه مطمئن شده بودم که این کار مریخی ها یا هر اجنبی دیگه نیست و این خود منم که بی فرهنگ تر از هر مردمی جوی آب ، پیاده رو، جاده ، پارک و بیابون و ... همه جا غیر از خونه خودم رو یک زباله دونی می دونم.
قبل از اینکه دچار یاس و نامیدی در مورد وضعیت افتضاح بی فرهنگی خودم بشم مثل همیشه به خودم دل گرمی دادم که : خوب ما اینیم، با همه بی فرهنگیمون ، خودمونو از همه بالاتر و بهتر می دونیم، همینه که هست، سمیم خانم اصلا باکیت نباشه.
خوب این طوری از شر محاکمه راحت شدم و دیگه کسی منو برای اون آدامس دار نمی زد.
مدتی به علت اینکه چرا خانمهای ایرانی از دیدن یک دونه برنج روی فرش خونه وحشت زده می شن، ولی خروارها زباله دم در حیاط رو اصلا نمی بینن، و یا آقایون که ماشینشون رو روزی 100 بار تمیز میکنن ولی روغن موتور رو توی جوب و بیابون خالی می کنن، فکر کردم و به یک نتیجه وحشتناک رسیدم.
من مشکلات دیگه ای هم دارم که به اون دلیل وحشتناک رخ می دن. مثل دروغ گویی، مثل دزدین از کار، مثل پارتی بازی، مثل باند بازی....
بنظر من تمامی این مشکلات تقصیر دیوار خزره، دیوار خزر همون دریای عزیز خزره، که شمالش همیشه یخ بندونه، وجنوبش ایران قرار گرفته و در طول تاریخ، هر پدر سوخته ای که قصد لشگر کشی از شرق به غرب، یا برعکس رو داشته، به اجبار از توی خونه زندگی ما رد می شده و بساط ما رو به هم می ریخته. چنگیز مغول، اسکندر مقدونی، عربها، ترکهای عثمانی، افغانها، رومی ها، و این اواخر، پرتقالی ها، انگلیسها و روسها، همگی از این گذرگاه عبور می کردن. (شاید شاهد عبور آمریکایی ها هم باشیم)
ناامنی و شرایط ناپایداراقتصادی و سیاسی که ناشی از تعویض مکرر حکومتهای بیگانه و حکام غیر ایرانی بوده، موجب از بین رفتن هر اندیشه عمیق و پایدار توی ذهن من و امثال من شده.
شاید کوچهای اجباری زمان جنگ یا احساس تردید در مالکیت این سرزمین موجب شده که اونو از خودمون ندونیم و این جوری تنشو به زباله دونی بدل کنیم.
حریم مالکیتمون رو محدود به خونه ها مون کنیم و خارج از خونه رو محل تاخت و تاز و یغمای طبیعت بدونیم.
دروغگویی هامون هم ریشه در نا امنی داره، شاید سر راستگوها بالای دار بوده، و ما طی چند هزار سال کش مکش به این نتیجه ننگین رسیدیم که حقیقت رو پنهان یا تحریف کنیم، تا زنده بمونیم.
پارتی بازیمون هم ریشه در ایمان به عدم وجود ثبات سیستم و توانایی در کتمان حقیقت داره. باند بازی، و دزدی از کار هم دقیقا مثل مشکلات دیگه است.
اینکه بعضی وقتها از قانون شکنی لذت می بریم و هر جا که ناظری نباشه تقلب می کنیم هم شاید ریشه در تعدد حکومتهای بیگانه در تاریخمون داره ، چون گذشتگان ما از زیر پاگذاشتن قوانینی که توسط بیگانه وضع می شده به خودشون می بالیدن، متاسفانه این رویه طوری ادامه پیدا کرد که قوانین ساده بشری هم کم کم در کشور ما تقض شد، قوانینی مثل دوستی و اعتماد، درستی و صداقت و حتی رسم و رسوم دشمنی رو هم از یاد بردیم. این جوری شد که قانون احترام به طبیعت رو هم نمی شناسیم و تخریب و غارت اون رو حق خدادادی خودمون می دونیم.
بگذریم ، ... پس این همه نابسامانی تقصیر منو تو نیست، تقصیر مریخی ها هم نیست، فقط تقصیر دیوار خزره که ایران رو تبدیل به راه عبوری شرق و غرب کرده و باعث شده همیشه ایران کوران حوادث باشه و من آدامسم رو شوت کنم توی پارک.
نتيجه گيری اخلاقی؛