تبليغاتX
طبیعت - می تونی حال منو درک کني؟
روزنوشته هایی از زندگی و طبیعت

کوهسار با اون صلابت همیشگی. هر چقدر از درد پاهام نالیدم، گروه به راه خودش ادامه داد.  تا 3500 متری صعود کردیم.

اون بالا دیگه پاهام بی حس شده بود، کفشامو که در آوردم از پاهام بخار بلند می شد. جورابام مثل کفشهام خیس خیس بود. پاچه های شلوارم تا زانو گل شده بود.

می تونی حال منو درک کنی؟

اگر نازلی جورابهای خشکشو بمن نمی داد شاید انگشتای پامو همونجا می گذاشتم.

بعد از اینکه حالم جا اومد متوجه شدم که Nomad رو با 30GB اطلاعات شخصیم توی راه گم کردم.

می تونی حال منو درک کنی؟

شتابزده شرو ع به برگشت کردم، از گروه طولانی بچه های دانشکده فنی تهران چند نفر جلوتر می یومدن. از یکیشون پرسیدم یه Nomad ندیدی؟ گفت بیا و از توی جیبش  Nomad رو بیرون آورد و بمن داد.

گفتم وای مرسی، خیلی آقایی. گفت اون پیداش کرد، وبیک پسر جوون که بعدا فهمیدم اسمش نیما مشعشع بود اشاره کرد. چه تیپی داشت با اون عینک کوه و کوله آبی رنگش. کلی انرژی گرفتم.

غروب برگشتیم تهران. خسته و کوفته رسیدم جایی که ماشین رو پارک کرده بودم، ولی اثری از ماشین نبود.

ماشین عزیزم نبود!!!

می تونی حال منو درک کنی؟

از مغازه داری پرسیدم که تو ندیدی کسی ماشینمو بدزده؟ گفت یا کار پلیسه یا ستاد نماز جمعه. گفتم یعنی چی؟ گفت کوچه های اطراف رو بگرد پیداش می کنی.

با نازلی گشتیم، چند تا کوچه پائین تر پیداش کردیم کنار خیابون رها شده بود. در حالی که جایی از خیابون 16 آذز ننوشته بود که ماشینتو روزهای نماز جمعه اینجا پارک نکن و گرنه بدون اجازه میبریمش چندتا کوچه اونورتر تا یک سکته ناقص بکنی و حالت جا بیاد.

بالاخره رسیدم خونه. چطوری از خنکیه کوهستان و گرمای آدما برات بنویسم؟ آخه بعضی چیزا نوشتنی نیست.

می تونی حال منو درک کنی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت   توسط شمیم   |