قبل از حرکت
صبح وسايلم را که از قبل آماده کرده بودم (شامل کوله و کيسه خواب و لباس گرم و عينک و کلاه و تعدادی کنسرو و قمقمه و ...) رو يک بار ديگه چک کردم و راه افتادم... طبق برنامه مينی بوس راس ساعت ۹ میبايد حرکت میکرد...من چند دقيقه به ۹ مونده بود که به اونجا رسيدم...به جز مدير برنامه و چند نفر ديگر از بقيه و منجمله رئيسم هم خبری نبود. به هر صورت به تدريج تا ساعت ۹ و نيم بقيه هم سر و کلهشان کم کم پيدا شد.
معرفه الرجال (حالا نياين بگين رجال مخصوص آقايونه ها...خودم میدونم!)
در بين اعضای گروه يک جوان فرانسوی (که مطلقا فارسی نمیدانست) با دختری که دوست و همراه و مترجمش هم بود حضور داشتند. بقيه اعضای گروه تا اونجا که در خاطرم مونده عبارت بودند از : ۱- پير دنيا ديده (ملقب به پير يا مراد) ۲- پير بانو (همسر پير دنيا ديده) ــ که البته در مورد اين دو به تفصيل خواهيد خواند ــ ۳-ريش قرمزی (به همراه دوربين ديجيتال کانن دو ميليونيش) ۴- رئيس من (به همراه دوربين ديجيتال نيکون یه میلیون و ۸۵۰ هزار تومنيش) ــ لازم به ذکره که بند سه و چهار تمام طول سفر با دوربين توی سر و مغز هم زدن که اين ميگفت مال من بهتره و اون ميگفت نخير مال من بهتره!) ۵-دختر رئيس من ۶- دوست دختر رئيس من(البته سوء تفاهم نشه... رئيس من زن و بچه داره و مو لای درزش نمیره...! منظور از دوست دختر رئيس من دوست دختر رئيس منه!...ای بابا يعنی رئيس من يه دختری داره که دخترش يه دوستی داره که صد البته اونم دختره!) ۷- آقای فيلمساز مو افشانيان(ايشون به شدت از خلف وعده مسئول تور مبنی بر همراهی کردن دختران زيبا در اين سفر گلايه مند و کمی تا قسمتی داغدار بودند!) ۸- آقای همه فن حريف(البته اين فقط اسم وبلاگ ايشونه و در عمل من که چيز خاصی از ايشون در اين سفر نديدم!) ۹- آقای دماوند زادهی اصل هيماليا (جوانی که خيال میکرد آخرش يا حداقل نزديکای آخرشه ) ۱۰- آقای اضافه وزن ريش پرفسوريان (کم حرف و مهربان) ۱۱- لئوناردو دیکاپريوی مونتاژ وطن(آقای داماد) به همراه همسرشان که سه ماه پيش ازدواج کرده بودند.ــ يعنی به جان خودم ورژن بتای لئوناردو دی کاپريو بود جوری که فرانسويه در مقابلش اصلا به کل خارجی بودنش رفته بود زير سوال!...اممممم....يه چهار پنج نفر ديگه ای هم بودن با آقای راننده و مدير تور و من ميشديم ۲۴ نفر اگه اشتباه نکنم.اگه من يه نفر ديگه بودم و میخواستم به همين سبک خودمو يعنی شمیم رو در اين سفر تو يه خط معرفی کنم شايد مينوشتم دختر خوشگل و قد بلند و خوش فکری که بر خلاف بقيه که وقتشون رو به بطالت و هله پرته گفتن میگذراندند دائم سرش در کتاب بود (کتاب تاريخ فلسفه غرب برتراند راسل جلد دوم در اين سفر حتی يک لحظه هم از من جدا نشد) ولی به وقت خود بسيار بذله گو و نکته سنج بود و چون فانوسی محفل بی رونق ما را روشن میکرد و هنگام گشت زنی در صحرا چون آهويی تيز پا تپهها را در هم مينورديد و چون عقابی تيز چشم جنبش موری در زير سنگ خارا از نظرش نهان نمیماند...البته قبول بفرمائيد که در اين چند خط نمیشه حق مطلب رو به درستی ادا کرد ولی برای اينکه احيانا دوستان بعدها نگويند در اين سفر به جز خود همه را توصيف کرد لازم ديدم خود را نيز زير ذره بين بی رحم نقد خويش قرار دهم!
پيرو گرافی!
پس از معرفی اجمالی تعدادی از اعضای گروه لازم است برای اينکه در حال و هوا بيشتر قرار بگيريد عرض کنم که نامبردگان رديف اول و دوم همينجوری الکی نبودن و بين اعضای گروه از تقدس خاصی برخوردار بودند(اينو جدی میگم!)...حتی مريدی پير هم مراتبی داشت و من نوعی نمیتونستم بدون واسطه با ايشون رابطه مريد و مرادی برقرار کنم...من تازه وارد اگه میخواستم در اين وادی وارد بشم بايد اول مريد کمک راننده ای میشدم که خودش مريد راننده بود و راننده مريد کس ديگری بود و اين سلسله مراتب ادامه يپدا میکرد تا بعد از بيست و سه نفر میرسيد به رئيسم و در اون جمع رئيس من تنها کسی بود که بلاواسطه به مرحله مريدی شخص پير رسيده بود...(البته میگن خود ياری کلانی داده بوده تا پير به مريدی ايشون رو پذيرفته! ) اين جناب مراد يا شيخ يا پير به معنای واقعی کلمه طی الارض کرده بودن...يعنی دشت و کوه و بيابونی نبوده که ايشون نرفته باشن...طبق شنيدهها ايشون به همراه پير بانو نيمی از قلل مرتفع جهان رو فتح کرده بودن که باز هم طبق همون شنيدهها در نيمی از اين سفرها پير در کوله خود پيربانو رو حمل میکرده و پير بانو فقط نوک قله ها از کوله ميومده بيرون و يه عکس يادگاری با پير مینداخته و خلاصه پير حسابی هواش رو داشته تا پير بانو پير بانو شده!
آغاز حرکت
به هر حال تمام گروه ارادت خاصی نسبت به اين دو بزرگوار داشتن و پير هم در تمام طول مسير وجب به وجب راه رو برای ما موشکافی کردن که مثلا اينجا گاراژ اسماعيلخان ه و بغليش جيگرکی رضا فتاحه و اون گربههه که جلوی جيگرکی نشسته بومی همين خيابونه و از راسته فلان دارانه و بقالی اون ور خيابون مال فلان کسکه که نسيه هم اصلا نمیده و پيش نماز اين مسجد حاج آقا فلانه و و.............................................خلاصه همينجوری وجب به وجب مريدان رو با علم لدنی خود مستفيض کردن تا از شهر خارج شديم...از تهران تا ورامين رو گوله اومديم و توی مسير من خودم رو مشغول کتاب خوندن کردم ولی از ورامين و پيشوا که رد شديم وارد جاده خاکی و پر از دست اندازی شديم که عملا مطالعه رو غير ممکن میکرد ...با توجه به اينکه در راهنمای سفر تاکيد شده بود که خورد و خوراک با خودتان است (که اين تنها برنامهاز پيش تعيين شدهای بود در اين سفر که عملا تحقق پيدا کرد و مو به مو پياده شد!) ولی يک تبصره هم وجود داشت مبنی بر پذيرايی با آب ميوه در مسير رفت که از صدقه سر اون تبصره با سانديس پذايرايی شديم.
ورود به منطقه
یه اتاقک له و لورده که یه زنجیرم جلوش داشت نشون میداد که اینجا یه چیزی هست. توی اتاقک دو عدد جوان سپاهی تشریف داشتن که بعد از ورود به مینی بوس اعلام فرمودند چون تعدادتون زیاده و احتمالا چند نفری جاسوس و خودباخته فرهنگی هم در بینتون هست نمیشه برین باید فرمانده یگان بیاد نظر بده. یه نیم ساعتی معطلمون کردن تا جناب فرمانده تشریف آوردن و اجازه حرکت دادن.
قصر بهرام
بعد از حدود ۴۰ کيلومتر جاده خاکی رسيديم به کاروانسرای شاه عباسی يا همون قصر بهرام...يه عمارت بزرگ با ديوارای بلند وسط بر بيابون که زمان شاه عباس به دستور ايشون ساخته شده که موقع مسافرت ها شاه عباس بتونه در اونجا اطراق کنه...يه ۵۰۰ متر دورتر از اين عمارت عمارت مخروبهی ديگری وجود داشت تقريبا به بزرگی خود کاروانسرا که در حقيقت حرمسرای شاه عباس بود و محل استراحت لشکری از زنان و دخترکان و کنيزان شاه عباس که در سفرها او رو همراهی میکردند. داخل کاروانسرا دور تا دور حياط اتاقهايی جهت اسکان همراهان شاه عباس وجود داشت و خود شاه عباس در يک اتاق بسيار بزرگتر که بالاتر هم از ساير اتاقها قرار داشت و به شاه نشين معروف بود اقامت میکرد که دقيقا همان محلی بود که ما شب رو در اونجا سپری کرديم.اتاقی بزرگ که مفروش هم بود و روی يکی از ديوارهايش يک يادگاری با خط نستعليق به تاريخ ۱۱۷۰ خود نمايی میکرد.
گروه مراحم
هنوز پاسی از شب نگذشته بود که صدای يک اتوبوس خبر از آمدن يگ گروه ديگر به قصر بهرام داد و آه و ناله پير و مريدان همگی به هوا رفت که اينجا برای ما هم جا به اندازه کافی نيست و تصميم بر اين شد که هرکس خواست وارد شاه نشين شود عدهای به بهانه کمبود جا از ورودش ممانعت به عمل آورند. بعد از ورود بازديد کنندگان وقتی که مشخص شد همگی دختران دانشجو هستند بلافاصله پير با آغوش باز آنها را به داخل شاه نشين پذيرفت !
مشاهده حیات وحش!
در چند کيلومتری محل قصر بهرام منطقهای وجود داشت به نام سياه کوه که قرار بود صبح روز بعد پياده برای ديدن کل و قوچ و ساير حيوانات منطقه و همچنين بازديد از سرچشمه محلی که آب را به وسيله کانالهای خاصی به قصر بهرام میرساند(چشمه شاهی) به آنجا برويم...تا اينجا تنها حيوانی که ما در منطقه بيابانی موفق به زيارتش شده بوديم يک جفت هوبره بود که هنگام طی کردن جاده خاکی با مينی بوس به صورت لحظهای و در فاصله بسيار دور تشخيص داده شده بودند. صبح روز بعد٬ بعد از خوردن صبحانه راهی شديم...اوايل راه طبق فرموده شاعر که میفرمايد: هر بيشه گمان مبر که خاليست...شايد که پلنگ خفته باشد پشت هر تخته سنگ و تپهای انتظار مواجهه با جانوری رو داشتيم و هيجان در اوج خودش بود...يک ساعتی که رفتيم ديديم که نه...انگار از اين خبرا نيست... چشممون رو به دور دستها دوختيم بلکه کلی...بزی...گوسفندی...چيزی در افقهای دور ببينيم...کم کم به کلاغ و گنجشک و مگس هم راضی شده بوديم...ولی زهی خيال باطل...کار به جايی رسيد که با ديدن فضله باقی مونده از گلههايی که از اونجا رد شده بودن گل از گلمون میشکفت و از هيجان فرياد میکشيديم...راهنمای گروه هم کارش شده بود که از روی شکل اونا برای ما نوع و سن و جنسيت حيوان رو مشخص کنه تا ما بتونيم توی ذهنمون تصورش کنيم و سرمون گرم باشه...! ريز و بيضی مال حيوونای جوون تر بودن و هرچی کروی تر و درشت تر میشد معلوم میشد کار يه حيوون پير تره...
(لازم به ذکره که تمام مخارج سفر من رو که بالغ بر چهل و پنج هزار تومن میشد رئيسم تقبل کرد! اینم بخاطر حس طبیعت دوستی من بود و بس)
ضايع شدن اول
بعد از يه مدتی که تقريبا تا نصفههای راه چشمه شاهی رفته بوديم يه موتور ياماها(از اين پرشی ها) از دور سر و کلهش پيدا شد و وقتی بهمون رسيد فهميديم که محيط بان پارک هست و بهمون گفت چون دارن حيوونها رو سر شماری میکنن نمیتونين نزديک چشمه بشين و بايد برگردين...!
آری...اينچنين بود ای برادر(يا شايدم خواهر) کل ماجرا همين بود...دست از پا درازتر و غرولند کنان برگشتيم... يعنی تا اينجا دو تا از عمده ترين برنامههای تعيين شده که رفتن به چشمه شاهی و مشاهده شکار بود با شکست مواجه شد و فقط مونده بود رفتن و تماشای جاده شاه عباس.
ضايع شدن دوم و بازگشت
درست حدس زدين...اين بار هم تيرمون به سنگ خورد و در بين راه که با مينی بوس به سمت جاده شاه عباس میرفتيم يکی از چرخهای عقب مينی بوس پنچر شد و با وجود اينکه به علت جفتی بودن لاستيکهای عقب، مينی بوس قادر به حرکت بود ولی راننده تشخيص داد که ادامه دادن مسير به ريسک آن نميارزه و از همونجا راهی ورامين شديم...(البته فراموش شد که قبل از رفتن به جاده شاه عباس از کاروانسرای عين الرشيد که مجموعهای قديمی تر از کاروانسرای شاه عباسی بود و در نزديکی همان کاروانسرا قرار داشت بازديد کرديم.) در ورامين يک ساعتی در پنچرگيری توقف داشتيم و حول و حوش ساعت ۱۱ شب بود که به تهران رسيديم.از اهداف از پيش تعيين شدهی اين سفر تنها هدفی که تمام و کمال و به لطف پافشاری و رشادت مدير برنامه و مجری تور محقق گرديد همان تبصره معروف خورد و خوراک با خودتان است بود تا لااقل دلمان خوش باشد که يک کار تيمی در يک مرحلهاش تمام و کمال انجام گرفته است.
پ.ن: گزارش بيشتر جنبه طنز و شوخی داشت، به غير از اتفاقات پيش بينی نشده همه چيز عالی بود و بسيار بسيار خوش گذشت.(جای همگی خالی)
پ.ن: اگه گاهی رشته کلام از دستم خارج شد به خوبی خودتون ببخشيد...از ۶ بعد از ظهر دارم اينا رو مينويسم تا الان که از يک نصفه شب هم گذشته...همزمان با اين کار هم لباسام رو شستم...هم يه خورش بادمجون پختم برای فردام...هم يک ساعت و نيم با خواهرم پای تلفن فک زدم...به هر حال بضاعت ما در همين حده!