<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>طبیعت</title>
<link>http://shamimra24.blogfa.com/</link>
<description>روزنوشته هایی از زندگی و طبیعت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 10 Jul 2008 07:43:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وبلاگ سوخته!</title>
<link>http://shamimra24.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>پریشب گود بای پارتی دختر خاله ام بود... همه ی خاله ها و دختر خاله ها و پسرخاله ها به اتفاق همسرانشان در خانه ی مادربزرگم جمع شده بودند...دختر خاله ام دست بر قضا زده است و عاشق پسری شده است که سیتی زن آمریکاست (البته شاید هم قضیه بالعکس باشد یعنی پسری که سیتی زن آمریکاست دست بر قضا زده است و عاشق دختر خاله ما شده است) و امروز فرداست که بار و بندیلش را جمع کند و به اتفاق آقای داماد با چشمهای اشکبار (احتمالا اشک شوق!) جلای وطن کند و برود به سوی سرنوشتی که در آنسوی دنیا انتظارش را میکشد...به لیست مهمانها تعدادی از فامیلهای دور بعلاوه ی داماد و پدر آقای داماد را هم اضافه کنید...همه دور تا دور نشسته بودند و من هم از آنجا که در مهمانی ها ترجیح میدهم توی چشم نباشم برای خودم یک گوشه ی دنجی که زیاد دید نداشته باشد در آرامش کامل بعد از خوردن دو تا خیار تازه رفته بودم سروقت پسته های اکبری که خاله کوچکه که انگار موضوع برای بحث کم آورده باشد نه گذاشت و نه برداشت و خطاب به خانواده ی داماد فرمودند که نمی دانید این شمیم ما چه انشاهایی می نویسد...!من را بگویی انگار کسی با دست زده باشد پس گردنم...از آنجا که می دانستم در کسری از ثانیه بیست سی جفت چشم بر می گردد سمت من با سرعت هرچه تمامتر محتویات دهان را جویده و نجویده فرو دادم و با چشمهای از حدقه در آمده منتظر اتفاقات بعدی نشستم...راستش اول دو زاریم نیفتاد که منظور خاله ام از انشا همین چیزهاییست که در وبلاگ مینویسم و تصور میکردم دفتر انشای دوران مدرسه ام تصادفا به دست خاله ام افتاده است و آن را خوانده است...اتفاق بعدی که من را متوجه عمق فاجعه کرد چشم غره رفتن دختر خاله ام به خاله ام بود که انشاء نه و وبلاگ...! این مادر دختر از کجا میدانند که من وبلاگ دارم؟بعد دیدم سایر خاله ها و دختر خاله ها هم به علامت تصدیق فرمایشات خاله کوچکه سر تکان میدهند...نه...انگار قضیه بیخ دار تر از این حرفها بود...حتی یکی از دختر خاله ها آمار تعداد کامنتهای من را هم داشت...در این موقع خاله ام برای اینکه گافی که داده بود را جبران کند داشت برای حضار توضیح میداد که وبلاگ نویسی هم نوعی انشاء نویسی محسوب می شود و من داشتم با سرعت نور نوشته های این چند وقت اخیر را در ذهن مرور میکردم ...من را اینجوری نگاه نکنید...من آدم نسبتا آبرو دار و تقریبا محترمی هستم...(یا لااقل بودم!)...میدانستم این خاله های من اهل وبگردی نیستند...همه این چیزها زیر سر مادرم است...تا نوشته ای به نظرش جالب آمده زنگ زده به خواهرهایش که بروید و بخوانید...دیگر فکر آبروی من را که نکرده است که شاید چهار تا نوشته ی دیگر را هم بخوانند...جالب است در تمام این مدت هیچکدام به روی من نیاورده بودند که می دانند...احتمالا رویشان نشده!&lt;BR&gt;به هر حال این وبلاگ از این لحظه به بعد یک وبلاگ سوخته است...! همه مزه ی وبلاگنویسی و کلا فعالیت در عرصه مجازی به این است که تو را نشناسند...چه فایده دارد آدم یک روز مثلا از ماچ کردن دوست پسرش بنویسد و فردایش خاله آدم زنگ بزند و مثلا بگوید تو خجالت نمی کشی که پسر مردم را ماچ میکنی؟ بی حیای بی سر و پا ! حالا وای به روزی که آدم بخواهد کثافتکاریهای دیگرش را هم اینجا بنویسد...!&lt;BR&gt;امروز فرداست که درش را تخته کنم و خلاص! </description>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 07:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamimra24&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>shamimra24</dc:creator>
<guid>http://shamimra24.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موج سواری زیست محیطی</title>
<link>http://shamimra24.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>موج دوم هم رسید
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینبار حمایت از تالابها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ارتباط با موج حمایت از محیط زیست چند مطلب میخواستم بگم امیدوارم به کسی بر نخوره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از نگاه اول این همبستگی که میان طرفداران محیط زیست ایجاد شده رو بسیار مثبت میبینم. حداقل امر در این وادی اتحادی میبینم که از ایرانی جماعت بعیده! نگاه دوم این حمایت ها را در آگاهی عامه مردم در حفظ و نگهداری محیط زیست بسیار موثر میدونم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما چند انتقاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظرم میاد که اگر کار عملی تری انجام میشد بسیار تاثیر بهتری داشت مثلا برنامه ای ترتیب داده میشد که طرفداران مقابل سازمان تجمع کنند در کنارش موج اینترنتی هم راه میفتاد. یادم میاد موج اول که راه افتاده بود مطالب وبلاگهای زیست محیطی در بالاترین قابل رویت بود اونم توی صفحه اول!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی جالبتر این بود که مثلا یک مطبی که ۳۰ رای مثبت داشت فقط ۵ بار خوانده شده بود. این یعنی طرفداران محیط زیست در جذب مخاطب عام ناتوانند. اخبار منفی+استفاده از واژگانی که برای مخاطب ناآشناست (البته این جزو خصایص ما ایرانی ها است که اگر یک مطلب را میخوایم بیان کنیم حتما باید ۴ تا لغتی که هیچ کس حتی خودمدن معنیش رو نمیدونیم بچپونیم توی مطلب که مثلا بار علمی پیدا کنه)+بحث های تخصصی (جای این بحثها توی دانشگاه و سمینار علمیه نه در موج سبز که قراره روشنگری عامیانه انجام بده) اینها شاید عواملی هست که دیواری به دور حامیان محیط زیست کشیده و اونارو از بدنه جامعه جدا کرده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حرفم این نیست که اخبار منفی رو نباید گفت ولی اخبار وقتی تاثیر پیدا میکنه که شخص خواننده نسبت به جزئیات خبر حداقل یه اطلاعات نصفه و نیمه ای داشته باشه! منی که برای اولین بار اسم تالاب هشیلان به گوشم خورده نه میدونم کجاست نه عکسی ازش دیدم برام چه اهمیتی داره که این تالاب در حال نابودیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نظر شخصی من اینه که این راه و روشی که طرفداران محیط زیست ایران در پیش گرفتن باعث میشه منزویتر و جدا تر از بطن جامعه بشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک سوال : نتایج موج اول که در بوق و کرنا شد چی بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حداقل میشد ۵ سطر نوشت که این موج این دستاوردها هرچند اندک را داشت حالا بیاین موج دوم رو سوار شین!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 07:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamimra24&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>shamimra24</dc:creator>
<guid>http://shamimra24.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بالاخره امتحانات تموم شد!</title>
<link>http://shamimra24.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>خیلی وقت بود که ننوشته بودم دلیلش هم امتحانات پایان ترم بود. خلاصه این وبلاگ هم وبلاگ بشو نیست اینو از نظر کارشناسی می فرمایم که دائم باید آپ بشه و از این حرفا. دیروز یک اتفاقی افتاد که منو یاد آداب و سنن ایرانیان انداخت و اینکه چقدر این آداب الان رعایت میشه! در فرهنگ ایرانیان رسم بوده که هر کیو نمیشناختن و یا زیاد نمیشناختن خلاصه فابریک نبودن برای خطاب کردنش از ضمیر جمع استفاده میکردن مثلا بفرمایید بشینید. دیروز از دانشگاه بر میگشتم پشت چراق قرمز خیلی باکلاس  ایستاده بودم که یک آقای نسبتا غیر محترمی با موتور از پشت ماشین عربده کشیدند که خانم برو جلو میخوایم رد شیم. من هرچی نگاه کردم کسی ترک موتورش ندیدم! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 09:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamimra24&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>shamimra24</dc:creator>
<guid>http://shamimra24.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد یک دوست</title>
<link>http://shamimra24.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>دیشب داشتم آلبوم عکسم رو مرور میکردم یاد کسی افتادم.سالها پیش دوستی داشتم که بی محابا، عشق می بخشید، و من کاسبکارانه به جیب می زدم، میگفتم خره بگذار بکشم ازش!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot;&gt;آن روزها نمیتونستم رفتارشو درك كنم ! از همه عشقی که ازش دزدیم، فقط خاطراتی مونده که هرگز کم رنگ نميشه &lt;BR&gt;نمی دونم اون کجاست، اما ازاین مطمئنم كه بازم داره سخاوتمندانه عشق می بخشه&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;BR&gt;رودخونه عشقش، خشک نمی شه، و من تمام عشقی که ازاو دزدیدم و حریصانه توی مشتم نگه داشتم، ازلای انگشتام چکید ورفت &lt;BR&gt;اون از عشق خودش سیراب بود، همیشه برنده بود، و من در حسرت از دست دادن عمری که کاسبکارانه باختم.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;BR&gt; &lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 May 2008 09:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamimra24&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>shamimra24</dc:creator>
<guid>http://shamimra24.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناجی</title>
<link>http://shamimra24.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>در این سیرک که هر کس پست و مقامی را قبضه میکند مدعی ارتباط با عالم غیب و داشتن نمایندگی تام الاختیار خداوند بر روی زمین است فقط &quot;آقا پرفسور ابراهیم میرزایی&quot; را کم داشتیم که به عنوان یگانه ناجی ملت ایران عَلَم به دوش و هن و هن کنان از راه رسید...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;چند ماهی بود که هر از گاهی ایمیلی دریافت میکردم با عناوین چشم نوازی چون &quot; عَلَم حق و عدالت&quot; و یا &quot; یگانه ناجی مردم ایران آقا پرفسور میرزایی&quot; و مانند آن...و خب مسلما نامه ها را نخوانده راهی سطل آشغال میکردم...این بار ایمیلی داشتم با عنوان &quot; آغازی بر آغاز&quot; و از آنجا که به هر حال از عنوانش چیزی دستگیرم نشد ایمیل را باز کردم و دیدم ای دل غافل همان پرفسور میرزایی خودمان است...از نوشته های نامه چیز زیادی دستگیرم نشد...معجونی بود از کلمات مهجور و قلمبه سلمبه که بدون ارتباط منطقی و نحوی مشخصی به دنبال یکدیگر قطار شده بودند...تلفیقی از اسلام و زرتشت و کوروش و دین ابراهیمی و البته محمد رضا (که هویتش بر بنده تا این لحظه نا مکشوف است)...اصلا بگذارید چند خط از نامه ایشان را بنویسم تا خودتان قضاوت کنید:&lt;BR&gt;&quot; نفخه سور، آفریننده ی روان اسفار، اسفار پیدایش تن و روان مخلوقات، خوداً الحسنات، یوم الطول، یوم الحساب، المبدی نون محکمه کبری معاد المیعاد &quot;&lt;BR&gt;این فقط به جای مثلا «بسمه تعالی» یا «به نام خدا» یش بود...شخصا فکر میکنم برای تمرین فن بیان تکرار سریع این سطور چند بار در روز بتواند بسیار مفید باشد. در ادامه ایمیل چنین میخوانیم:&lt;BR&gt;&quot; دان الانشاء دین ایران زمین پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک، اندر وحدت الوجود قلب العقل مردمی در شال مقدس آئین بود. الحکم التوحید اندر کعبه ابراهیمی و اسلام النور و الحقیقه و الایمان و اعمل الصالحات و الامر بالمعروف و النهی عن المنکر و جاء الحق و زهق الباطل همان معناست.&quot;&lt;BR&gt;چند لحظه چشمهاتون رو ببندین و در مورد این جملات گهر بار فکر کنین و وقتی به نتیجه ای نرسیدین ادامه سخنان نغز ایشون رو اینچنین دنبال کنین:&lt;BR&gt;&quot;کورشِ آفرین دارِ روانِ زنده ی تاریخِ آدم و شمشیر زن عدالت خدا الحکم الحق حق دار همه دورانها تا پایان دورانها که روان جاوید در بهشت خدا دارد.الحکم الفرقان. « احمد پایان دورانها» نفخه ی صور رستاخیز تکلیف الهی محمد رضا.&lt;BR&gt;شجره الخبیثه الشیطان و الابالسه الشیطان و عداوه الشیطان وسوسه اهریمن گمراهی اندیشه آدم از ذات فطرت آفرینش آدم دار البوار است.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم دقیقا احساس شما رو داشتم...احساس خنگی میکردم و در مقابل این ژرف اندیشی &quot;آقا&quot; کاملا خود را مستاصل احساس میکردم...به هر حال چیزهایی که یک پرفسور مینویسد را احتمالا فقط یک پرفسور دیگر مثل خودش میتواند بفهمد...!تصمیم گرفتم به &lt;A href=&quot;http://www.alamehaghvaedalat.com/&quot;&gt;سایت ایشان&lt;/A&gt; سری بزنم...سایت اصلی ایشان از قسمتهای مختلفی تشکیل شده بود و به اصطلاح ابواب متعددی داشت...وارد قسمتی شدم با نام &quot; آقا فرموده ها &quot; و در این بخش به مقاله ی بسیار زیبایی در مورد آزادی برخورد کردم...این مقاله در تضادی عجیب با سایر نوشته های استاد آنقدر ساده نوشته شده بود که بیشتر شبیه انشاهای یک بچه دبستانی بود و این نشان میداد استاد اگر بخواهد از سیستم لغز گویانه و اسرار آمیز خود نزول کند احتمالا خیلی نزول خواهد کرد...! بعد از مستفیض شدن از این مقاله زیبا و کودکانه تصمیم گرفتم به سایر بخشها هم سری بزنم و خوشبختانه آقا در سایر قسمتها مجددا به زبان اصلی خود بازگشته بود...در نوشته ای تحت عنوان &quot;یوم الطول&quot; میخوانیم :&lt;BR&gt;&quot; آدم کتاب آفرینش قلب العقل عقل القلب آفریدگار پروردگار دادگر دادگستر دادفرماست. آدمیان و هر آدم زاویه خود را با خدا دارد الممتحنه الاختیار خودآ الحسنات.مسئولیه الشخصیه. روز الشهاده السماء یوم الطول وعده خدا. &quot;&lt;BR&gt;خب امیدوارم در مورد یوم الطول همه چیز رو متوجه شده باشین...اگه هم نفهمیدین احتمالا طول قضیه یه مقدار بیشتر از عمق شما بوده...یه کم با آقا اخت بگیرین کم کم عادت میکنین...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما قضیه به همینجا ختم نمیشه...جناب پرفسور یک &lt;A href=&quot;http://www.nazaratemardomi.com/&quot;&gt;سایت دیگه&lt;/A&gt; هم به طور مجزا برای نظرخواهی گذاشتند تا مردم نظراتشون رو در مورد سازمان &quot;عَلَم خق و عدالت&quot; و بنیانگذار اون به طور آزادانه بگن...سوالها به صورت چند جوابی مطرح شده و شما میتونید از بین گزینه های موجود یکی رو انتخاب کنید...به طور مثال چند نمونه از بند های نظر خواهی و گزینه های موجود را عینا می آورم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوال ۱ـ‌ از چه طريقى با يگانه نجات دهنده‌ آقا پروفسور دكتر ابراهيم ميرزايى راهبر، بنيانگذار سازمان عَلَمِ حق و عدالت آشنا شده‌ايد؟&lt;BR&gt;(این شکسته نفسی شون من رو کشته!)&lt;BR&gt;گزینه 1 : ايشان آنقدر با عظمتند كه هيچكس نميتواند بگويد «من با ايشان آشنا هستم». حتى قطره‌اى از اقيانوس بيكرانِ دانايى‌ها و توانايى‌هاى ايشان را كسى نميداند. به والله كه با اعتقاد تمام، اين را مى‌گويم.&lt;BR&gt;گزینه 2 :بله بنده با نام ایشان از قبل از انقلاب آشنا بودم. در آن زمان هم ایشان اندیشه و راهکارشان برای نجات مردم از ظلم پادشاهى پهلوى و شناساندن حيله‌ها و جنايات آنها براى ارتشيان و دانشجويان و ورزشكاران بود.&lt;BR&gt;گزینه 3 : از طریق فعالیت در ورزش جسمى و روحى کونگ‌‌‌‌فو توآ با نام مبارک آقا پروفسور ابراهیم میرزایی آشنا شدم و در حد اندك درك ناچيز خودم، از قدرت بيحد و توانمندى و اندیشۀ بسیار عظيم انسانى ايشان آگاهى دارم.&lt;BR&gt;گزینه 4 : ايشان سالهاى بسيارى است كه در هر زمينه‌اى راهنماى انسانها بوده و هستند. در مبارزه‌ى علنى و مخفى با دو رژيم در ورزش كه سرآمد و بنيانگذار و قهرمان جهان بودند‏، در پزشكى درمان كننده‌ى بيمارانِ نادرمان بودند، در علم و دانش در ايران و جهان بالاترين مقام را داشتند که زبانزد دانشمندان بسيارى ميباشند و ...&lt;BR&gt;گزینه 5 : توسط اعلاميه‌ها و اطلاعيه‌هائى كه در تمام شهرها و حتى در مسير مردم در بالاى كوهها، در ارتباط با راهبر و اهداف بلند پايه‌شان پخش مى‌شود با نام و نظرات انسانى ايشان آشنا شدم.&lt;BR&gt;گزینه 6 : از اينترنت براى من اعلاميه‌هاى سازمان عَلَمِ حق و عدالت ارسال مى‌شود كه با نام و مكتوبات پر قدر و بى‌مانند ايشان آشنا شدم.&lt;BR&gt;گزینه 7 : افراد سالخورده‌اى را مى‌شناسم كه در ارتش زمان پهلوى چند سال زير نظر آقا پروفسور ميرزايى بودند و از آن موقع تا بحال هميشه از ايشان و بزرگى‌هايشان و مخصوصاً كارهاى غير ممكنى كه ايشان انجام ميدادند صحبت مى‌كنند و هميشه مى‌گويند: «فكر نكنم كارى تو دنيا باشد كه از دست ايشان بر نياد. بيرون انداختن ملاها كه چيزى به حساب نمياد. ايشان با قدرت و پشتكارى كه دارند اگر بخواهند مى‌توانند تمام سران ستمگر دنيا را هم به زير بكشند».&lt;BR&gt;و الی آخر...&lt;BR&gt;البته اگر فکر میکنید همه ی پاسخ های موجود یک جورهایی هندوانه تپاندن است زیر بغل آقا کاملا درست فکر کرده اید...به هر حال کسی که از همه ی اسرار عالم اگاه است و بیماریهای غیر قابل علاج را درمان میکند و رازهای مجهول عالم را در هر زمینه ای به سر انگشت خرد و دانش بیکرانش در طرفه العینی حل میکند چنین نظر سنجی ای هم باید داشته باشد!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موجودی از اعماق تاریخ برخواسته و با توسل به قدرتهای جادویی و غیبی و نیروهای عجیب و غریب خود قرار است طومار حاکمان ستمگر را در هم بپیچد و عدل و عدالت را در جامعه برقرار کند...شخصا ترجیح میدهم که در این نبرد همان حکام فعلی! پیروز میدان باشد والا اگر این جناب پرفسور با این مشخصات بتواند پیروانی پیدا کند و به قدرت برسد احتمالا نه از تاک نشان خواهد ماند و نه از تاک نشان!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 May 2008 07:32:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamimra24&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>shamimra24</dc:creator>
<guid>http://shamimra24.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وبلاگ</title>
<link>http://shamimra24.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>به اعتقاد من بعضی وبلاگها شباهت بسیار فجیعی با بعضی ماشینها دارن...دقت کردین؟ &lt;BR&gt;مثلا فکر کنین اسم وبلاگ طرف &quot;محسن تک ستاره ی اهواز&quot;ه ...آدرسشم مثلا اینه دبلیو دبلیو دبلیو دات محسن خفن دو هزار و شیش دات پرشین بلاگ دات کام...یا مثلا فکر کنین اسم وبلاگ طرف اینه : &quot;دل به چشمای تو بستم اما تو دلمو شکستی!&quot;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوای اسم و آدرس، بعضی وبلاگا رو که باز میکنی یه دفعه انگار قیامت میشه...یارو هر تکنیکی توی وب بوده به کار برده که بر جذابیتهای سمعی و بصری وبلاگش اضافه کنه...اول که یه کادری برات باز میشه با این مضمون که : &quot; عزیزم اسم قشنگتو به من میگی؟ &quot; و تو باید اسمت رو وارد کنی...بعد یه دفعه زمین لرزه میشه و تا سی ثانیه این وبلاگ همینطوری میلرزه برای خودش...بعد هنوز پس لرزه ها تموم نشدن که یه اهنگ جک و جواد شروع میشه برای خودش پخش شدن...بعد یه پیرمرد پرنده مثل جن ظاهر میشه و برای خودش شروع میکنه به حرف زدن و هی از بالای مونیتور میره پایین مونیتور و بالعکس...میای ماوس رو تکون بدی دنبال پوینتر یه عالمه آت و آشغال و زلم زیمبو میاد این ور اون ور...بعد همینجوری از یمین و یسار و بالا و پایین صفحه وبلاگ نوشته های آنچنانی (تقریبا مشابه همون چیزایی که پشت بعضی ماشینا میخونیم) شروع میکنن به رژه رفتن...بعد رقص نور و آتیش بازی شروع میشه...خلاصه آش شله قلمکاریه برای خودش...بعد از گذشتن از این هفت خوان رستم میای بری مطلب طرف رو بخونی میبینی یارو نیم خط نوشته چهار خط از این صورتکها و گل و بته هم پشت بندش گذاشته...حالا همون نیم خط فکر میکنین چی هست؟ یا یه تک بیت عاشقانه از حمیراست یا یه جمله عارفانه از کتاب پائلو کوئلیو...یارو خیلی دیگه دمش گرم باشه و مخی باشه برای خودش مثلا چند خط به این مضمون نوشته : &quot; به تو گفتم که دوستت دارم...اما تو به من خندیدی و حرفم را نفهمیدی...و من در تنهایی خود سوختم...ای خدا...عاشقان را غم نده&quot; یا مثلا : &quot; دوستای خوبم...من امروز عاشق شدم...خیلی خوشحالم...این جمله رو تقدیم میکنم به وجیهه ی عزیز تک سوار بی همتای غلبم که بیشتر از هر کسی توی این دنیا دوستش دارم : &quot;بر سر در غلبم نوشتم ورود ممنوع...عشق آمد و گفت من بی سوادم...&quot; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;البته دقت کنید این جمله ی توی گیومه با فونت 64 بولد و به رنگ زرشکی (ترجیحا چشمک زن!) نوشته میشه...اینجور وبلاگا معمولا کامنت هاشون هم خوندنیه... : &quot; سلام...وبلاگ پر از مهر و عطوفتت را دیدم...به کلبه ی تنهایی من هم سر بزن &quot; (حالا کلبه تنهایی طرف هم یه چیزیه شبیه همین فقط یه کم رنگ بندیش فرق داره!) یا مثلا: &quot; دوست عزیز...حرفهایت از دل برآمده بود و لاجرم بر دل نشست...بی اختیار بعد از خواندن نوشته هایت اشکهایم سرازیر شد...من هم زمانی عاشق بودم...اما حالا...چه بگویم؟ به کلبه ی ویرانه ی من هم سر بزن و به من بگو که چرا زیبا رویان اینقدر بی وفایند؟ &quot; (دقت کنید &lt;BR&gt;اینها که توی کلبه های هم کامنت میذارن همه از صنف کلبه دار ها هستن) یا مثلا یکی دیگه این مدلی مینویسه &quot;خدا قوت...یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...عشق خیلی خوبه...امیدوارم همه جوونها به عشقشون برسن...خدا رو هم فراموش نکنن...به کلبه ی عشق منم سر بزنن...یا حق&quot; (این بچه باحالشون بود و حتما باید ته نوشته هاش یا حق رو بنویسه)&lt;BR&gt;بعد از همه این ماجراها که دیگه دیوانه شدی و میخوای وبلاگه رو ببندی و خلاص بشی ضربدر رو که میزنی به جای بسته شدن وبلاگ یه کادری ظاهر میشه با این مضمون : &quot; از این که به کلبه تنهایی من اومدی ممنونم&quot; و بعد تو در حالی که توی دلت میگی گور بابات خندیدی که ممنونی و اوکی میکنی دوباره یه کادر دیگه ظاهر میشه با این مضمون: &quot; بازم پیش من بیا و به درد دل هام گوش کن&quot; تو توی دلت باز میگی .....! همین یه بار که اومدم برای هفت پشتم کافی بود و باز اوکی میکنی (یعنی ناچاری که اوکی کنی والا کادره بسته نمیشه!) و دوباره یه باکس دیگه باز میشه که : &quot; یادت نره ها...منتظرتم &quot; و تو در حالی که داری فحش  حواله ی بستگان طرف میکنی بازم اوکی میکنی بلکه بتونی خلاص شی از دست این مصیبت که بازم یه کادر دیگه میاد که : &quot; این دفعه اومدی نظر یادت نره قشنگم &quot; و این ماجرا همینجور ادامه پیدا میکنه و تا تو هفت جد آباد طرف رو توی دلت پشت و رو نکنی ول کن معامله نیست و بالاخره بعد از ده دوازده تا کلیک میتونی خودت رو نجات بدی...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا همه اینا رو گفتم که نگین وبلاگت زیادی سفیده یا سیاهه یا چرا اینقدر ساده ست!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 May 2008 07:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamimra24&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>shamimra24</dc:creator>
<guid>http://shamimra24.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر حکایت غیرت مردانه!!!</title>
<link>http://shamimra24.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>داشتن تعصب و غیرت در ایران صد البته خوب است و هیچ روشنفکری در ایران پیدا نمی شود که اگر به او بگویند بی غیرت یا بی ناموس لبخند بزند و بگوید: &quot;حق با شماست...من اعتقادی به این مساله ندارم!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه تفاوتهایی بین یک مرد و یک زن وجود دارد که مرد خود را محق میداند در تمام شئون و جنبه های زندگی یک زن خود را صاحب نظر و دخیل و ذینفع بداند که فرضا زن چه بپوشد...کجا برود...با چه کسی معاشرت کند...کجا بخندد...کجا نخندد...کجا آرایش کند...چقدر آرایش کند...کجا حرف بزند...کجا حرف نزند...اگر کسی به هر نحوی برایش مزاحمتی ایجاد کرد چه عکس العملی نشان بدهد...یعنی اخم و تخم کند...؟سرش را پایین بیاندازد و رد شود؟ داد و بیداد کند؟ با چنگ و دندان به مزاحم حمله کند؟و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی زن به خودی خود حق ندارد در مورد رفتارها و عکس العمل ها و طرز پوشش و آداب معاشرت و تمام مسائلی که مربوط به خودش، سلایقش، عقایدش و زنانه گی اش است در محیط های اجتماعی تصمیم بگیرد...؟چرا از دید یک مرد زن قبل از آنکه یک زن باشد ناموس اوست...؟یعنی زن برای خودش هویت و موجودیت مستقلی ندارد که خود راسا خوب و بد خود را تشخیص دهد و تصمیم بگیرد و باید به او گفته شود که چه بکند و چه نکند؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کشورهایی مثل ایران مرد همانطور که خانه دارد...اتوموبیل دارد...کت و شلوار و کراوات دارد...کامپیوتر و میز و صندلی دارد...زن هم دارد...دوست دختر هم دارد...برای اتوموبیلش خرج میکند...رینگش را اسپرت می کند...صندلی هایش را چرم می کند...روغنش را عوض می کند تا اتوموبیل تحت فرمانش باشد...هر وقت خواست راه برود...هر وقت خواست بتواند با آن فخر بفروشد...هر وقت خواست ترمز کند و بایستد و خلاصه اسباب آسایش و آرامشش باشد... همانطور که برای اتوموبیلش خرج میکند برای زن و یا دوست دخترش هم خرج میکند...همانطور که انتظار ندارد وقتی پشت اتوموبیلش نشست اتوموبیل خارج از فرمان او حرکت کند از همسر و یا دوست دخترش هم انتظار ندارد که بعد از اینهمه خرج و مخارجی که برایش کرده است و می کند خارج از حیطه دستورات و رهنمودهای او رفتار و یا عکس العملی داشته باشد...! در ایران این یک اصل است...قانون است... عرف است که اگر پسری با دوست دخترش جایی رفت همیشه کسی که دست در جیب می کند او باشد...اصلا خنده دار است اگر پسری با دوست دخترش برود رستوران و بعد انتظار داشته باشد که دختر حساب کند...دوست دخترش این را توهین به خود میداند...! در زندگی مشترک هم مرد طبق قانون موظف است نفقه دهد...در ازای آن اختیار دارد امر و نهی کند...هروقت زنش نافرمانی کرد او را کتک بزند...اختیار دارد در آن واحد چند زن داشته باشد...اختیار دارد هروقت دلش خواست با پرداخت مبلغی زنش را طلاق دهد...اختیار دارد اگر زنش به او خیانتی کرد او را به قتل برساند...! یعنی مرد پول می دهد و در ازای این پولی که می دهد این چیزها را حق و حقوق خود میداند...و جالب است که در ایران نود درصد زنها خود را دانسته یا ندانسته به قیمتی که مرد برایشان تعیین کرده است می فروشند... &lt;BR&gt;جالبتر مردانی هستند که  برای تبرئه خودشان از اتهام مرد سالاری می گویند: بر خلاف تصور٬ ما به همسرمان آزادی کامل می دهیم...فرض کن همسر من دوست دارد در یک مهمانی مشروب بخورد...من نمی گویم حق نداری مشروب بخوری...می گویم اگر میخواهی مشروب بخوری حرفی نیست...ولی با من بخور! یعنی بعد از مهمانی که رفتیم خانه آنقدر مشروب میخوریم که خفه شویم... (این آزادی که به همسرشان میدهند مرا کشته!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاه مرد سالار روشنفکر! می گوید نمی گویم آرایش نکن...میخواهی آرایش کنی؟ اوکی...برای من آرایش کن...!میخواهی برقصی...؟برای من برقص...میخواهی بلند بلند بخندی...؟جلوی دیگران نخند...پیش من آنقدر قهقهه بزن که کف کنی...!میخواهی شلوار پاچه کوتاه بپوشی...؟هیکلت قشنگ است میخواهی مانتوی کوتاه یا چسبان تنت کنی...؟حرفی نیست...برای من این کارها را بکن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می بینید؟ در ایران زن کسی ست که در کنار مرد هویت می یابد...حتی این دید در بین خود زن ها هم وجود دارد...همین زن ها بیشتر از هر کسی مردها را متهم به بی غیرتی می کنند... همین زنها بیشتر از هر کسی انتظار دارند که مرد برایشان رگ گردنی شود...برایشان تعیین تکلیف کند...این را حق و وظیفه مرد می دانند...همانطور که انتظار دارند که برایشان طلا و جواهر بخرد...خرجشان کند...خانه و اتوموبیل و آسایششان را محیا کند...چه اشکالی دارد در ازای همه این چیزها بله چشم گو شوند؟ مگر همه  در محیط اداره و کارخانه و بازار به هزار و یک نفر برای چند غاز بله چشم نمی گویند؟ و مگر از هزار و یک نفر حرف نمیشنوند...؟این هم کاسبی زن هاست...من اگر یک عمر هم بله چشم بگویم آنقدر نمیتوانم پس انداز کنم که یک آپارتمان 60 متری برای خودم بخرم...زنی که قرار است بدون پرداخت یک شاهی و بدون انجام هیچ کار خاصی یکشبه به خانه و ماشین و ویلا و رفاه برسد مگر دیوانه است که به کسی که معاشش را تامین میکند بله چشم نگوید...؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این تراژدی زنهای ایرانی ست که دائم از حق و حقوق از دست رفته خود مینالند بدون آنکه نیم نگاهی به زیر بال خود بیندازند و ببینند تیر غیبی که اینچنین آنها را نسل اندر نسل گرفتار ساخته است از خود آنهاست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک توضیح&lt;BR&gt;وبلاگ علاوه بر آنکه نوعی دفتر خاطرات روزانه است محلی ست برای بیان افکار و دلمشغولیهای نویسنده اش و نیز فرصتی ست برای تضارب اندیشه ها و گفتگو پیرامون مسائلی که به هر نحو ذهن صاحب وبلاگ را درگیر خود کرده است...نوشته قبل نه نقد و یا به چالش کشیدن یک شخص که نقد و بررسی یک نگرش و تفکر بود چرا که بر نقد و زیر ذره بین قرار دادن افراد هیچ هدفی مفروض نیست اما از نقد و دوباره خوانی و بحث پیرامون یک &quot;نگرش&quot; است که نقاط ضعف و قوت آن هویدا می شود و سره از ناسره مشخص می گردد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این نوشته نقدی ست بر بینشی غلط و متاسفانه رایج در روابط فیمابین زنان و مردان در کشوری که در آن زندگی میکنم.&lt;BR&gt;به هر حال از نظر من شخصی کردن این موضوع و سختگیرانه ذره بین خرده گیری را بر روی بعضی کلمات و ترکیبات قرار دادن علاوه بر آنکه ارزش کل بحث و لزوم پاسخگویی و یا لااقل تعمق در مورد آن را لوث میکند حکایت آن مرد شتر گم گشته ای می شود که پی افسار می گشت!.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باور کنید یک زن به عنوان یک زن چیز زیادی برای عرضه کردن ندارد...ولی به عنوان یک انسان شاید داشته باشد!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 08:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamimra24&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>shamimra24</dc:creator>
<guid>http://shamimra24.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گزارش سفر 22 فروردین</title>
<link>http://shamimra24.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>از طريق رئيسم در شرکت به يک سفر دو روزه همراه با يک گروه بيست نفره به منطقه‌ای کويری در نزديکی سياه کوه واقع در چهل کيلومتری ورامين (پارک ملی کوير)دعوت شده بودم...اهداف و برنامه و مسير سفر طی ايميلی قبلا برايم ارسال شده بود و شب قبل از حرکت با هزار فکر و خيال و اميد و آرزو به خواب رفتم و تا خود صبح خواب کشتی گرفتن با يوز و  کل و قوچ می‌ديدم...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل از حرکت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح وسايلم را که از قبل آماده کرده بودم (شامل کوله و کيسه خواب و لباس گرم و عينک و کلاه و تعدادی کنسرو و قمقمه و ...) رو يک بار ديگه چک کردم و راه افتادم... طبق برنامه مينی بوس راس ساعت ۹ می‌بايد حرکت می‌کرد...من چند دقيقه به ۹ مونده بود که به اونجا رسيدم...به جز مدير برنامه و چند نفر ديگر از بقيه و منجمله رئيسم هم خبری نبود. به هر صورت به تدريج تا ساعت ۹ و نيم بقيه هم سر و کله‌شان کم کم پيدا شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معرفه الرجال (حالا نياين بگين رجال مخصوص آقايونه ها...خودم می‌دونم!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در بين اعضای گروه يک جوان فرانسوی (که مطلقا فارسی نمی‌دانست) با دختری که دوست و همراه و مترجمش هم بود حضور داشتند. بقيه اعضای گروه تا اونجا که در خاطرم مونده عبارت بودند از : ۱- پير دنيا ديده (ملقب به پير يا مراد) ۲- پير بانو (همسر پير دنيا ديده) ــ که البته در مورد اين دو به تفصيل خواهيد خواند ــ ۳-ريش قرمزی (به همراه دوربين ديجيتال کانن دو ميليونيش) ۴- رئيس من (به همراه دوربين ديجيتال نيکون یه میلیون و ۸۵۰ هزار تومنيش) ــ لازم به ذکره که بند سه و چهار تمام طول سفر با دوربين توی سر و مغز هم زدن که اين ميگفت مال من بهتره و اون ميگفت نخير مال من بهتره!) ۵-دختر رئيس من ۶- دوست دختر رئيس من(البته سوء تفاهم نشه... رئيس من زن و بچه داره و مو لای درزش نمی‌ره...! منظور از دوست دختر رئيس من دوست دختر رئيس منه!...ای بابا يعنی رئيس من يه دختری داره که دخترش يه دوستی داره که صد البته اونم دختره!) ۷- آقای فيلمساز مو افشانيان(ايشون به شدت از خلف وعده مسئول تور مبنی بر همراهی کردن دختران زيبا در اين سفر گلايه مند و کمی تا قسمتی داغدار بودند!) ۸- آقای همه فن حريف(البته اين فقط اسم وبلاگ ايشونه و در عمل من که چيز خاصی از ايشون در اين سفر نديدم!) ۹- آقای دماوند زاده‌ی اصل هيماليا (جوانی که خيال می‌کرد آخرش يا حداقل نزديکای آخرشه ) ۱۰- آقای اضافه وزن ريش پرفسوريان (کم حرف و مهربان) ۱۱- لئوناردو دی‌کاپريوی مونتاژ وطن(آقای داماد) به همراه همسرشان که سه ماه پيش ازدواج کرده بودند.ــ يعنی به جان خودم ورژن بتای لئوناردو دی کاپريو بود جوری که فرانسويه در مقابلش اصلا به کل خارجی بودنش رفته بود زير سوال!...اممممم....يه چهار پنج نفر ديگه ای هم بودن با آقای راننده و مدير تور و من ميشديم ۲۴ نفر اگه اشتباه نکنم.اگه من يه نفر ديگه بودم و می‌خواستم به همين سبک خودمو يعنی شمیم‌ رو در اين سفر تو يه خط معرفی کنم شايد مينوشتم دختر خوشگل و قد بلند و خوش فکری که بر خلاف بقيه که وقتشون رو به بطالت و هله پرته گفتن می‌گذراندند دائم سرش در کتاب بود (کتاب تاريخ فلسفه غرب برتراند راسل جلد دوم در اين سفر حتی يک لحظه هم از من جدا نشد) ولی به وقت خود بسيار بذله گو و نکته سنج بود و چون فانوسی محفل بی رونق ما را روشن می‌کرد و هنگام گشت زنی در صحرا چون آهويی تيز پا تپه‌ها را در هم مينورديد و چون عقابی تيز چشم جنبش موری در زير سنگ خارا از نظرش نهان نمی‌ماند...البته قبول بفرمائيد که در اين چند خط نمی‌شه حق مطلب رو به درستی ادا کرد ولی برای اينکه احيانا دوستان بعدها نگويند در اين سفر به جز خود همه را توصيف کرد لازم ديدم خود را نيز زير ذره بين بی رحم نقد خويش قرار دهم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پيرو گرافی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از معرفی اجمالی تعدادی از اعضای گروه لازم است برای اينکه در حال و هوا بيشتر قرار بگيريد عرض کنم که نامبردگان رديف اول و دوم همينجوری الکی نبودن و بين اعضای گروه از تقدس خاصی برخوردار بودند(اينو جدی می‌گم!)...حتی مريدی پير هم مراتبی داشت و من نوعی نمی‌تونستم بدون واسطه با ايشون رابطه مريد و مرادی برقرار کنم...من تازه وارد اگه می‌خواستم در اين وادی وارد بشم بايد اول مريد کمک راننده ای می‌شدم که خودش مريد راننده بود و راننده مريد کس ديگری بود و اين سلسله مراتب ادامه يپدا می‌کرد تا بعد از بيست و سه نفر می‌رسيد به رئيسم و در اون جمع رئيس من تنها کسی بود که بلاواسطه به مرحله مريدی شخص پير رسيده بود...(البته می‌گن خود ياری کلانی داده بوده تا پير به مريدی ايشون رو پذيرفته! ) اين جناب مراد يا شيخ يا پير به معنای واقعی کلمه طی الارض کرده بودن...يعنی دشت و کوه و بيابونی نبوده که ايشون نرفته باشن...طبق شنيده‌ها ايشون به همراه پير بانو نيمی از قلل مرتفع جهان رو فتح کرده بودن که باز هم طبق همون شنيده‌ها در نيمی از اين سفرها پير در کوله خود پيربانو رو حمل می‌کرده و پير بانو فقط نوک قله ها از کوله ميومده بيرون و يه عکس يادگاری با پير مینداخته و خلاصه پير حسابی هواش رو داشته تا پير بانو پير بانو شده! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آغاز حرکت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال تمام گروه ارادت خاصی نسبت به اين دو بزرگوار داشتن و پير هم در تمام طول مسير وجب به وجب راه رو برای ما موشکافی کردن که مثلا اينجا گاراژ اسماعيل‌خان ه و بغليش جيگرکی رضا فتاحه و اون گربه‌هه که جلوی جيگرکی نشسته بومی همين خيابونه و از راسته فلان دارانه و بقالی اون ور خيابون مال فلان کسکه که نسيه هم اصلا نمی‌ده و پيش نماز اين مسجد حاج آقا فلانه و و.............................................خلاصه همينجوری وجب به وجب مريدان رو با علم لدنی خود مستفيض کردن تا از شهر خارج شديم...از تهران تا ورامين رو گوله اومديم و توی مسير من خودم رو مشغول کتاب خوندن کردم ولی از ورامين و پيشوا که رد شديم وارد جاده خاکی و پر از دست اندازی شديم که عملا مطالعه رو غير ممکن می‌کرد ...با توجه به اينکه در راهنمای سفر تاکيد شده بود که خورد و خوراک با خودتان است (که اين تنها برنامه‌از پيش تعيين شده‌ای بود در اين سفر که عملا تحقق پيدا کرد و مو به مو پياده شد!) ولی يک تبصره هم وجود داشت مبنی بر پذيرايی با آب ميوه در مسير رفت که از صدقه سر اون تبصره با سانديس پذايرايی شديم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ورود به منطقه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه اتاقک له و لورده که یه زنجیرم جلوش داشت نشون میداد که اینجا یه چیزی هست. توی اتاقک دو عدد جوان سپاهی  تشریف داشتن که بعد از ورود به مینی بوس اعلام فرمودند چون تعدادتون زیاده و احتمالا چند نفری جاسوس و خودباخته فرهنگی هم در بینتون هست نمیشه برین باید فرمانده یگان بیاد نظر بده. یه نیم ساعتی معطلمون کردن تا جناب فرمانده تشریف آوردن و اجازه حرکت دادن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قصر بهرام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از حدود ۴۰ کيلومتر جاده خاکی رسيديم به کاروانسرای شاه عباسی يا همون قصر بهرام...يه عمارت بزرگ با ديوارای بلند وسط بر بيابون که زمان شاه عباس به دستور ايشون ساخته شده که موقع مسافرت ها شاه عباس بتونه در اونجا اطراق کنه...يه ۵۰۰ متر دورتر از اين عمارت عمارت مخروبه‌ی ديگری وجود داشت تقريبا به بزرگی خود کاروانسرا که در حقيقت حرمسرای شاه عباس بود و محل استراحت لشکری از زنان و دخترکان و کنيزان شاه عباس که در سفرها او رو همراهی می‌کردند. داخل کاروانسرا دور تا دور حياط اتاقهايی جهت اسکان همراهان شاه عباس وجود داشت و خود شاه عباس در يک اتاق بسيار بزرگتر که بالاتر هم از ساير اتاقها قرار داشت و به شاه نشين معروف بود اقامت می‌کرد که دقيقا همان محلی بود که ما شب رو در اونجا سپری کرديم.اتاقی بزرگ که مفروش هم بود و روی يکی از ديوارهايش يک يادگاری با خط نستعليق به تاريخ ۱۱۷۰ خود نمايی می‌کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گروه مراحم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز پاسی از شب نگذشته بود که صدای يک اتوبوس خبر از آمدن يگ گروه ديگر به قصر بهرام داد و آه و ناله پير و مريدان همگی به هوا رفت که اينجا برای ما هم جا به اندازه کافی نيست و تصميم بر اين شد که هرکس خواست وارد شاه نشين شود عده‌ای به بهانه کمبود جا از ورودش ممانعت به عمل آورند. بعد از ورود بازديد کنندگان وقتی که مشخص شد همگی دختران دانشجو هستند بلافاصله پير با آغوش باز آنها را به داخل شاه نشين پذيرفت !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشاهده حیات وحش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در چند کيلومتری محل قصر بهرام منطقه‌ای وجود داشت به نام سياه کوه که قرار بود صبح روز بعد پياده برای ديدن کل و قوچ و ساير حيوانات منطقه و همچنين بازديد از سرچشمه محلی که آب را به وسيله کانالهای خاصی به قصر بهرام می‌رساند(چشمه شاهی) به آنجا برويم...تا اينجا تنها حيوانی که ما در منطقه بيابانی موفق به زيارتش شده بوديم يک جفت هوبره بود که هنگام طی کردن جاده خاکی با مينی بوس به صورت لحظه‌ای و در فاصله بسيار دور تشخيص داده شده بودند. صبح روز بعد٬ بعد از خوردن صبحانه راهی شديم...اوايل راه طبق فرموده شاعر که می‌فرمايد: هر بيشه گمان مبر که خاليست...شايد که پلنگ خفته باشد پشت هر تخته سنگ و تپه‌ای انتظار مواجهه با جانوری رو داشتيم و هيجان در اوج خودش بود...يک ساعتی که رفتيم ديديم که نه...انگار از اين خبرا نيست... چشممون رو به دور دستها دوختيم بلکه کلی...بزی...گوسفندی...چيزی در افقهای دور ببينيم...کم کم به کلاغ و گنجشک و مگس هم راضی شده بوديم...ولی زهی خيال باطل...کار به جايی رسيد که با ديدن فضله باقی مونده از گله‌هايی که از اونجا رد شده بودن گل از گلمون می‌شکفت و از هيجان فرياد می‌کشيديم...راهنمای گروه هم کارش شده بود که از روی شکل اونا برای ما نوع و سن و جنسيت حيوان رو مشخص کنه تا ما بتونيم توی ذهنمون تصورش کنيم و سرمون گرم باشه...!  ريز و بيضی مال حيوونای جوون تر بودن و هرچی  کروی تر و درشت تر می‌شد معلوم می‌شد کار يه حيوون پير تره...&lt;BR&gt;(لازم به ذکره که تمام مخارج سفر من رو که بالغ بر چهل و پنج هزار تومن می‌شد رئيسم تقبل کرد! اینم بخاطر حس طبیعت دوستی من بود و بس) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ضايع شدن اول&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از يه مدتی که تقريبا تا نصفه‌های راه چشمه شاهی رفته بوديم يه موتور ياماها(از اين پرشی ها) از دور سر و کله‌ش پيدا شد و وقتی بهمون رسيد فهميديم که محيط بان پارک هست و بهمون گفت چون دارن حيوونها رو سر شماری می‌کنن نمی‌تونين نزديک چشمه بشين و بايد برگردين...! &lt;BR&gt;آری...اينچنين بود ای برادر(يا شايدم خواهر) کل ماجرا همين بود...دست از پا درازتر و غرولند کنان برگشتيم... يعنی تا اينجا دو تا از عمده ترين برنامه‌های تعيين شده که رفتن به چشمه شاهی و مشاهده شکار بود با شکست مواجه شد و فقط مونده بود رفتن و تماشای جاده شاه عباس.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ضايع شدن دوم و بازگشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درست حدس زدين...اين بار هم تيرمون به سنگ خورد و در بين راه که با مينی بوس به سمت جاده شاه عباس می‌رفتيم يکی از چرخهای عقب مينی بوس پنچر شد و با وجود اينکه به علت جفتی بودن لاستيکهای عقب، مينی بوس قادر به حرکت بود ولی راننده تشخيص داد که ادامه دادن مسير به ريسک آن نميارزه و از همونجا راهی ورامين شديم...(البته فراموش شد که قبل از رفتن به جاده شاه عباس از کاروانسرای عين الرشيد که مجموعه‌ای قديمی تر از کاروانسرای شاه عباسی بود و در نزديکی همان کاروانسرا قرار داشت بازديد کرديم.) در ورامين يک ساعتی در پنچرگيری توقف داشتيم و حول و حوش ساعت ۱۱ شب بود که به تهران رسيديم.از اهداف از پيش تعيين شده‌ی اين سفر تنها هدفی که تمام و کمال و به لطف پافشاری و رشادت مدير برنامه و مجری تور محقق گرديد همان تبصره معروف خورد و خوراک با خودتان است بود تا لااقل دلمان خوش باشد که يک کار تيمی در يک مرحله‌اش تمام و کمال انجام گرفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: گزارش بيشتر جنبه طنز و شوخی داشت، به غير از اتفاقات پيش بينی نشده همه چيز عالی بود و بسيار بسيار خوش گذشت.(جای همگی خالی)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: اگه گاهی رشته کلام از دستم خارج شد به خوبی خودتون ببخشيد...از ۶ بعد از ظهر دارم اينا رو مينويسم تا الان که از يک نصفه شب هم گذشته...همزمان با اين کار هم لباسام رو شستم...هم يه خورش بادمجون پختم برای فردام...هم يک ساعت و نيم با خواهرم پای تلفن فک زدم...به هر حال بضاعت ما در همين حده!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 09:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamimra24&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>shamimra24</dc:creator>
<guid>http://shamimra24.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می تونی حال منو درک کني؟</title>
<link>http://shamimra24.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;کوهسار با اون صلابت همیشگی. هر چقدر از درد پاهام نالیدم، گروه به راه خودش ادامه داد. &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;تا 3500 متری صعود کردیم.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اون بالا دیگه پاهام بی حس شده بود، کفشامو که در آوردم از پاهام بخار بلند می شد. جورابام مثل کفشهام خیس خیس بود. پاچه های شلوارم تا زانو گل شده بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می تونی حال منو درک کنی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اگر نازلی جورابهای خشکشو بمن نمی داد شاید انگشتای پامو همونجا می گذاشتم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بعد از اینکه حالم جا اومد متوجه شدم که &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;Nomad&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; رو با &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;30GB&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; اطلاعات شخصیم توی راه گم کردم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می تونی حال منو درک کنی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;شتابزده شرو ع به برگشت کردم، از گروه طولانی بچه های دانشکده فنی تهران چند نفر جلوتر می یومدن. از یکیشون پرسیدم یه &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;Nomad&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; ندیدی؟ گفت بیا و از توی جیبش &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;Nomad&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; رو بیرون آورد و بمن داد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;گفتم وای مرسی، خیلی آقایی. گفت اون پیداش کرد، وبیک پسر جوون که بعدا فهمیدم اسمش نیما مشعشع بود اشاره کرد. چه تیپی داشت با اون عینک کوه و کوله آبی رنگش. کلی انرژی گرفتم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;غروب برگشتیم تهران.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خسته و کوفته رسیدم جایی که ماشین رو پارک کرده بودم، ولی اثری از ماشین نبود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ماشین عزیزم نبود!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می تونی حال منو درک کنی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;از مغازه داری پرسیدم که تو ندیدی کسی ماشینمو بدزده؟ گفت یا کار پلیسه یا ستاد نماز جمعه. گفتم یعنی چی؟ گفت کوچه های اطراف رو بگرد پیداش می کنی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;با نازلی گشتیم، چند تا کوچه پائین تر پیداش کردیم کنار خیابون رها شده بود. در حالی که جایی از خیابون 16 آذز ننوشته بود که ماشینتو روزهای نماز جمعه اینجا پارک نکن و گرنه بدون اجازه میبریمش چندتا کوچه اونورتر تا یک سکته ناقص بکنی و حالت جا بیاد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بالاخره رسیدم خونه. چطوری از خنکیه کوهستان و گرمای آدما برات بنویسم؟ آخه بعضی چیزا نوشتنی نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می تونی حال منو درک کنی؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Apr 2008 10:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamimra24&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>shamimra24</dc:creator>
<guid>http://shamimra24.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمان</title>
<link>http://shamimra24.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;یک عمر نسیه زندگی کردم، که یه روزی زندگیم همونی می شه که من می خوام.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;الان که به روزهای سپری شده نگاه می کنم، می بینم از این بهتر نمی شده، همه چیز سر جاش بوده و من همیشه بهترین جای ممکن بودم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;الان دیگه دنبال خوشبختی نمی گردم، تو مشتمه.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;فقط از اینکه چرا نمی تونم به اندازه کافی به زندگيم فکر کنم و از اون لذت ببرم دلخورم. لحظه ها دیگه قطره قطره و کشدار سپری نمیشن، &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;انگاری آب یک حوض کوچیک پر از ماهي، داره بسرعت خالی می شه...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 12:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shamimra24&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>shamimra24</dc:creator>
<guid>http://shamimra24.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
